دزد جوانمردی!
دولت بهار/ علیاکبر جوانفکر: اسب سواری، مرد افلیجی را بر سر راه خود دید که از او کمک میخواست.
اسب سوار دلش به رحم آمد، از اسب پیاده شد و او را از جا بلند کرد و بر روی اسب نشاند تا به مقصد برساند!
مرد افلیج که اکنون خود را سوار بر اسب میدید دهنهی اسب را به دست گرفت و آن را هی کرد و گفت:«اسب را بردم ...» و با اسب گریخت!
پیش از آنکه دور شود، صاحب اسب فرياد زد: «تو تنها اسب را نبردی، جوانمردی را هم بردی! اسب مال تو؛ اما به حرفهايم گوش کن»
مرد افلیج اسب را نگه داشت، صاحب اسب گفت: «هرگز به هیچ کس نگو چگونه اسب را به دست آوردهای، میترسم که دیگر هیچ سواری به پیادهای رحم نکند!»
اين حکایت، حکایت روزگار ماست!
به قدرتمندان و ثروت اندوزان و کاخنشینان بگویید: «شما که با جلب اعتماد مردمان مستمند و ستمدیده و …؛ اسب قدرت بدستتان افتاده، بدانید که فقط اسب قدرت را نبردهاید، بلکه ایمان، اعتماد، اعتقاد و نان سفرهمان را هم بردهاید... فقط به کسی نگوئید چگونه پا بر گرده و دوش مردم گذاشتید و سوار اسب قدرت شدید!»
افسوس... که دیگر نه بر اعتمادها اعتقادیست و نه بر اعتقادها اعتمادی!
* بازنشر از «کلیله و دمنه»
نظرات